امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 11 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

چند روز تاخیر و مسافررررررت

   سلام عشقم ببخشید چند روز نتونستم به وبلاگت سر بزنم و برات مطلب بنویسم آخه دوشنبه اومدیم اصفهان خونه ی بابا جان اینا و من حسابی سرم شلوغ بود و شما اولش غریبی میکردی همش میخواستی بغل من باشی خوب حقم داشتی دو ماه بود نیومده بودی پریروز هم بابامیثم برگشت تهران و ما هم چند وقته دیگه با باباجان اینا میریم خونمون و اما گردشهای ما ،روز اول با بابامیثم و مادر جون و خاله عطیه و خاله زهرا رفتیم سی و سه پل بعدش رفتیم میدان نقش جهان خییییییییییییلی خوش گذشت خاله فاطمه هم با پریا جوووونی  و عمو حسین اومدن اونجا    روز دوم هم رفتیم شهدای گمنام بهارستان و بعدش هم رفتیم دریاچه ی زیتون عکسها رو بعدا میذا...
18 خرداد 1392

جوجوها

سلام جوجووووووووها   چند روز پیش بابا میثم واست جوجو خرید من فکر میکردم ازش میترسی اما مواظب نباشیم میخوای محکم توی دستات بگیری           پیشی نخوردتون ...
7 خرداد 1392

اولین کوتاهی مو

  پریروز از بس چشماتو میمالوندی من فکر میکردم خوابت میاد ولی انگار موهات میرفته بود توی چشمات و شما را اذیت میکرد منم گذاشتم خوابت که برد موهاتو کوتاه کردم چقدر عوض شدی مامانی               پسریه خوشگل من ایشالله بری آرایشگاه واسه ی دامادیت ...
7 خرداد 1392

عسلللللی

  سلام عسسسسسسسل مامان     اینجا مشغول توپ بازی بودی واسه ی خودت غلت میزدی و بازی میکردی     نوش جان   اینجا خونه ی عمو مهدی  و  منو زن عمو چند لحظه از شما دوتا وروجک غافل شدیم که امیرعلی به شما بستنی داد اونم از نوع کاکائویی خفن چقدر هم که خوشت اومده بود ...
7 خرداد 1392

روزت مبارک بابا

  روز مرد به همه ی این فرشته های سیبیلو  مبارک     روز پدرو به باباجونم که خیلی وقته ندیدمش و دلم واسش یه ذره شده تبریک میگم همینجورم به بابای همسریم و همسریه خوووووبم.   میثم عزیزم نمیدانستم که دانستی دلیل گریه هایم را نمیدانم که حس کردی سکوتم را ولی میدانم و دانی من عاشق بودم و هستم وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم روزت مبارک مرسی بابت زحمتا و خسته گیات امیدوارم همیشه سایت بالای سر من و امیرحسین باشه خیلللللللللی دووووووستت داریم پسر گل مامان شما هم روزت مبارک مرد کوچک.         ...
2 خرداد 1392

نفس مامان

مامانی فدای این شکلی خوابیدنت بشم که به بابات رفته      خیییییییلی سفتتتتتتتتتتتتتته   توی آسمونا دنبال چی میگردی عزززززززیزم     سوپش خوشمزس؟؟؟ امیرعلی جووووونی وقتی ببر میشود البته اینجا جشن تولدش هم هست   کی بشه واسه ی شما تولد بگیرم جییییییگر   ...
30 ارديبهشت 1392

جیگری و کارهاش

        پسریه من این روزها  دیگه داری کم کم به غذا میوفتی   این دندون در آوردن هم چقدر دردسر داره ها همش عشق این هستی که با کمک ما روی پات وایستی و یا بشینی چند شب پیش بابا میثم حسابی ذوق کرده بود،آخه وقتی روی پات نگهت داشته بود تند تند قدم برمیداشتی،کافیه جلوی پات توپ بذاریم نمیدونی چیکار میکنی دیگه توی پارک هم از روی تاب سر نمیخوری این یکی دو روزه هم یاد گرفتی وقتی مثل قبل آواز میخونی،هی میگی دددددد   ددددد و این هفته جمعه باز در النگه ، البته قبلش بابا میثم صبح زود بیدارمون کرد و شما واسه ی اولی...
22 ارديبهشت 1392